![]() |
![]() |
|
|
از دار دنیا فقط یه پسر داشت که شهید شد .
یعنی رفقاش گفتن، دیدن که شهید شده . شش هفت سال از من بزرگتر بود . خانومش هم هفت سال پیش از دنیا رفت . از بعد فوت خانومش، دیگه توی همین قبرستون زندگی می کنه . توی یه اتاق، کنار مرده شورخونه . . . یه روز بهش گفتم: آمیرزا!...شب...نصفه شب...تک و تنها سینه ی قبرسّون...خداییش نمی ترسی؟! سر صبر چاییش رو خورد، بلند شد از لب تاقچه مفاتیح رنگ و رو رفتش رو برداشت و اومد نشست بعد همینجور که سرش تو کتاب بود و ورق می زد، گفت: آخرش که چی؟!...تک و تنها سینه ی قبرسّون . مرده ها ترس ندارن پسر حاجی! از زنده ها بترس! از خودت! . . سرش رو که بالا آورد، چشماش پر اشک بود . زل زد توی چشمام و با یه صدای لرزونی گفت: این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 22:19 توسط مرده شور |
|
|
وقتی بهش گفتم منم می خوام مرده شور بشم، زد زیر خنده . از اون خنده های با نمک پیرمردونه! ولی یه هو، انگار که یاد چیزی بیفته، لب و لوچش رو جمع کرد و ساکت شد...ساکت ساکت! اولش خیال کردم حالش بد شده؛ آروم آروم و همچین یه خورده با ترس و لرز بهش نزدیک شدم... اشک، توی چشماش می رقصید! اومدم بگم: آمیر... آب دهنش رو قورت داد و راهش رو کشید و رفت . . من چند بار آمیرزا رو موقع "مرده شوری" دیده بودم . اول که غیر از دو سه نفر از کس و کار میت، همه رو از اتاق بیرون می کرد! بعد همینجور که آسه آسه میومد و می رفت و آماده ی کار می شد، برا این دو سه نفر، کلی اختلاط می کرد؛ از پستی دنیا، از غفلت آدمی زاد، از مهربونی خدا، از لطف اهل بیت، از... قبل از غسل، یه ده دقیقه ای میت رو تمیز می شست؛ لیف و کیسه و سنگ پا و... در عین حال خیلی مراقب بود که یه وقت خدایی نکرده به میت بی احترامی نشه . می گفت: جنازه ی مومن حرمت داره . از مستحبات غسل، اونقدری که من شنیده بودم، همه رو انجام می داد . غسل رو هم که شروع می کرد، دیگه حال و روزش تماشایی بود! یه ذره با خودش حرف می زد، یه ذره با میت؛ یه ذره با میت حرف می زد، یه ذره با خدا؛ یه ذره با خدا حرف می زد، یه ذره با خودش؛ یه ذره... از اون اول تا آخر هم، متصل اشکش سرازیر بود . هر کی نمی دونست خیال می کرد داره بدن عزیزش رو غسل می ده یا مثلن دفعه ی اولشه، جوگیر شده! . نمی تونستم بی خیال بشم . اون مرده شورخونه "کلاس اخلاق" بود لامصب! . هرروز نیم ساعت قبل اذون صبح، قبرستون بودم؛ پشت در اتاقش . منتظر می موندم تا برا نماز بیاد بیرون . سلام می کردم و دیگه هیچچی نمی گفتم . نمازم رو که می خوندم، تا آفتاب بزنه همونجا می موندم؛ ولی بازم حرفی نمی زدم . حتا یه کلمه! آفتاب که می زد، باهاش دست می دادم؛ می گفتم : خدافظ ... می گفت : به امون خدا . . . آفتاب که زد، باهاش دست دادم؛ گفتم: خدافظ گفت: مکروهه ... برات عادت میشه ... دیگه از "مرگ" هم حساب نمی بری! ... خود دانی!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 16:58 توسط مرده شور |
|
|
آمیزعبدلّا! شاید اگه بگم نود سالشه دروغ نگفته باشم . وهم اگه بگم هفتاد هشتاد ساله که با مرده ها مأنوسه!! بنده ی خدا حالا دیگه فقط یه مشت پوست و استخون ازش مونده؛ ولی ماشالا هزار ماشالا هنوز سرپاست . . . من مثل بیشتر مردم اینجا، روی زمین کار می کنم . سه روز هفته هم برا تدریس میرم شهر؛ ولی بقیه ی وقتم رو تا اونجایی که بتونم دوروبر " آمیرزا " میپرم . الانم که یکی دو ساله رسمن شدم وردسش!! نمی دونم؛ شاید مال همینه که چند وقته رفتار همه باهام عوض شده! آخه اینجا، بعضیا برا آمیرزا حرفای عجیب غریبی می زنن . میگن جادوگره، با ارواح در ارتباطه، اجنه براش کار میکنن، دیوونس، چه می دونم؟!... حتا یه روز عفت خانوم، مادر فرشته، منو کشید یه کناری و شروع کرد به ور زدن...2 ساعت!! که چی؟ که جوون! نکن این کارارو! لگد به بخت خودت نزن! چیه اون پیرخر رو خوش کردی؟! من خیر تو رو میخوام! پس فردا دست هر دختری رو بخوای بگیری، باید در یکی از همین خونه ها رو بزنی! کسی دخترشو دست آدم خل و چل نمی ده! بیا از خر شیطون پایین! ناسلامتی تو استاد دانشگاهی! اون بابا ننه ی خدا بیامرزتم اگه زنده بودن، والا به خدا همینجور برات دل میسوزوندن! تن اون بیچاره ها رو توی گور... . . ولی آقای خدا بیامرز من، هر وقت که حرف آمیزعبدلا پیش میومد، آهی می کشید و می گفت: راستی راستی که آمیرزا ، عبداللهِ ... بنده ی خداست . بعدم با صدای بلند می گفت: هزار بار گفتم، بازم میگم؛ من اگه اون سر دنیام از دنیا رفتم، جنازمو میارید آمیرزا غسل بده ... . . بنده ی خدا حالا دیگه فقط یه مشت پوست و استخون ازش مونده؛ ولی ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 16:25 توسط مرده شور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
توی این دنیا
چیزهایی هست که زیاد دیده می شود اما کمتر به چشم می آید! |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|