تبليغاتX
خاطرات یک مرده شور
آمیرزا نشسته باشد کنج گورستان، سر قبری که هنوز کنده نشده، یا گوشه ی اتاق خودش، یا حتا مثلن گذارش افتاده باشد یک جای شلوغ و پرهیاهو مثل پارک، یا وسط یک عروسی، فرقی نمی کند...

 

آمیرزا هرجا که باشد...آمیرزاست...

من ؟! منی که نمانده، یعنی نباید مانده باشد اما همین یک مشت پوست وگوشت و استخوان که می بینی هم، فرقی نمی کند کجا باشد...دل باید که پناهی داشته باشد امن و آرام...جایی که گِل وجودش هرجا هم که باشد دلی که آن میانه امانت است، آرام باشد و مطمئن...

اسم شیخ صنعان را که شنیده ای؟! همین جوری بین تمام کتاب های توی قفسه چشمم افتاد به کتابی با جلد بنفش کمرنگ که رویش نوشته:شیخ صنعان... « لیلی و مجنون » هم کنارش است...باز هم هست...این سری کتاب ها همه اش را دارم...

بگذریم...

هوای مرگ رسیده است تا حوالی من...مرگ که می گویم می دانی که ته دلم یک چیزی هُرّی می ریزد و از ذهنم می گذرد که نکند بروم و سری بلند و دلی آرام نداشته باشم...نکند...

امشب شب خاصی است.خاص در این جمله درست یعنی خاص...یعنی شبیه اش هرگز نمی شود باشد...مثل آمیرزا که شبیه ندارد...مثل تو که ...

این جا برای از « تو » نوشتن هوا کم است شاید...اجازه هست یا نه، نمی دانم! اما قبول کن که گاهی نمی شود که نگفت...مثلن بگویم « سلام که سلامتی بیاورد برایت » و کلمه اتفاق بیفتد و...سلامت باشی !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 0:0  توسط مرده شور | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
توی این دنیا
چیزهایی هست
که زیاد دیده می شود
اما کمتر به چشم می آید!

نوشته های پیشین
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM