![]() |
![]() |
|
|
آمیزعبدلّا! شاید اگه بگم نود سالشه دروغ نگفته باشم . وهم اگه بگم هفتاد هشتاد ساله که با مرده ها مأنوسه!! بنده ی خدا حالا دیگه فقط یه مشت پوست و استخون ازش مونده؛ ولی ماشالا هزار ماشالا هنوز سرپاست . . . من مثل بیشتر مردم اینجا، روی زمین کار می کنم . سه روز هفته هم برا تدریس میرم شهر؛ ولی بقیه ی وقتم رو تا اونجایی که بتونم دوروبر " آمیرزا " میپرم . الانم که یکی دو ساله رسمن شدم وردسش!! نمی دونم؛ شاید مال همینه که چند وقته رفتار همه باهام عوض شده! آخه اینجا، بعضیا برا آمیرزا حرفای عجیب غریبی می زنن . میگن جادوگره، با ارواح در ارتباطه، اجنه براش کار میکنن، دیوونس، چه می دونم؟!... حتا یه روز عفت خانوم، مادر فرشته، منو کشید یه کناری و شروع کرد به ور زدن...2 ساعت!! که چی؟ که جوون! نکن این کارارو! لگد به بخت خودت نزن! چیه اون پیرخر رو خوش کردی؟! من خیر تو رو میخوام! پس فردا دست هر دختری رو بخوای بگیری، باید در یکی از همین خونه ها رو بزنی! کسی دخترشو دست آدم خل و چل نمی ده! بیا از خر شیطون پایین! ناسلامتی تو استاد دانشگاهی! اون بابا ننه ی خدا بیامرزتم اگه زنده بودن، والا به خدا همینجور برات دل میسوزوندن! تن اون بیچاره ها رو توی گور... . . ولی آقای خدا بیامرز من، هر وقت که حرف آمیزعبدلا پیش میومد، آهی می کشید و می گفت: راستی راستی که آمیرزا ، عبداللهِ ... بنده ی خداست . بعدم با صدای بلند می گفت: هزار بار گفتم، بازم میگم؛ من اگه اون سر دنیام از دنیا رفتم، جنازمو میارید آمیرزا غسل بده ... . . بنده ی خدا حالا دیگه فقط یه مشت پوست و استخون ازش مونده؛ ولی ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 16:25 توسط مرده شور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
توی این دنیا
چیزهایی هست که زیاد دیده می شود اما کمتر به چشم می آید! |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|