تبليغاتX
خاطرات یک مرده شور -
از دار دنیا فقط یه پسر داشت که شهید شد .
یعنی رفقاش گفتن، دیدن که شهید شده .
شش هفت سال از من بزرگتر بود .
خانومش هم هفت سال پیش از دنیا رفت .
از بعد فوت خانومش، دیگه توی همین قبرستون زندگی می کنه .
توی یه اتاق، کنار مرده شورخونه .
.
.
یه روز بهش گفتم: آمیرزا!...شب...نصفه شب...تک و تنها سینه ی قبرسّون...خداییش نمی ترسی؟!

سر صبر چاییش رو خورد، بلند شد از لب تاقچه مفاتیح رنگ و رو رفتش رو برداشت و اومد نشست
بعد همینجور که سرش تو کتاب بود و ورق می زد، گفت:

آخرش که چی؟!...تک و تنها سینه ی قبرسّون .
مرده ها ترس ندارن پسر حاجی!
از زنده ها بترس!
از خودت!
.
.
سرش رو که بالا آورد، چشماش پر اشک بود .
زل زد توی چشمام و با یه صدای لرزونی گفت:

این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست
روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 22:19  توسط مرده شور | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
توی این دنیا
چیزهایی هست
که زیاد دیده می شود
اما کمتر به چشم می آید!

نوشته های پیشین
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM