تبليغاتX
خاطرات یک مرده شور -

انصافن خیلی خوشگل و تودل برو بود

همه هم دوسش داشتن

 

حبیب آقا که بدون استثنا هر وقت می دیدش، یه شیش هفتا ماچ محکم می چسبوند رو صورتش:

اللهم (ماچ) سل الا (ماچ) مهمد (ماچ) وال ... مهمد ... وجّل ... فرجم!!

 

حتا خانوما هم تا همین چار سال پیش، قربون صدقه و ماچ و بوسشون به راه بود!

طاهره خانوم می گفت:

پسر، تا پشت لبش سبز نشده...تا صداش خرکی نشده، محرمه!!

 

رفیقا هم که دیگه نگو...جون می دادن براش

.

.

.

خبر رو از چند روز پیش، همه می دونستن؛ ولی جنازه تازه رسیده بود

میگفتن: غوّاصا هم هر چی گشته بودن، فایده نداشته...بعد سه روز کنار ساحل پیدا شده

.

.

بوی گندش حال آدم رو به هم می زد

سیاه سیاه بود...عین زغال!

بد جوری هم باد کرده بود؛ اونقدر که پیش خودم گفتم: توی قبر جا نمی شه!

یه طرف صورتش، انگار که محکم به صخره ای چیزی خورده باشه، اصلن متلاشی بود

متلاشی بود و غرق مگس!

کسی جلو نمی رفت

بوی گندش حال آدم رو به هم می زد

 

نمی دونم این بار چندم بود که آمیرزا می گفت:

چارتا جوون "یاعلی" بگن، جنازه رو بیارن تو، ما مشغول بشیم

 

کسی جلو نمی رفت

بوی گندش...

.

.

پیرمرد، آستینا رو زد بالا و خودش راه افتاد طرف جنازه

خجالت کشیدم...

با دست، محکم دماغم رو گرفتم و ابروهام رو گره زدم به هم و منم راه افتادم

دوتایی بالا سر جنازه نشستیم

داشتم بالا می آوردم...

.

سرش رو آورد نزدیک

با چشم به جنازه اشاره کرد و آروم گفت:

خوب نیگا کن پسر حاجی

"غیبت"  یعنی همین!



+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 1:5  توسط مرده شور | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
توی این دنیا
چیزهایی هست
که زیاد دیده می شود
اما کمتر به چشم می آید!

نوشته های پیشین
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM